تبليغاتX
داستان کوتاه !!^^تانرنین آدینان^^!!


داستان کوتاه !!^^تانرنین آدینان^^!!

 

سلام به دوستای گلم شرمنده یه مدته نیستم

می دونین اصلا" حال و حوصله درست و حسابی ندارم 

   مدتی می خوام بچسبم به زندگی و خودمو فریب ندم به شما هم توصیه می کنم بچسبین به زندگی و واسه خودتون هدف داشته باشین همین

هدف کلمه ای شعار گونه و غریب ولی خوب با این همه توصیه می کنم هدف یادتون نره یا علی تا آپ بعدی حالا نمی دونم تا کی

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 11:40 توسط امید حضرتی|

 

از مدرسه که خارج می شوم سریع کیسه های سیاه داخل کوله پشتی ام  رادرمی آورم وبدوبدومی روم بازارتا  کسی جای مراغصب نکند.آن جا که می رسم بساطم راپهن میکنم.روسری می فروشم.

بعدازیکی دوساعت داد وفریاد زدن وخواهش والتماس کردن دوسه تایی میفروشم وبرمیگردم خانه.هیچ وقت نمیتوانم زودترازساعت7 شب به خانه برگردم.سر کوچه مان که میرسم می بینم بچه های هم سن وسالم همگی دور هم جمع شده اند. آن طرف تردارنداسباب کشی می کنند.یک مردوزن جوان لاغرزن گربه لاغرسیاه رنگی دردست دارد که درازی بدنش به یک متری میرسدوجای برای  چاق شدن دارد شاید توی محله ای زندگی می کردن که چیز زیادی برای خوردن پیدانمی شد.

زن گربه رادم درخانه می گذارد زمین وبرمیگردد تا به همسرش درحمل اسباب کمک کند.چیزخاصی ندارند یک تکه فرش وموکت و یکمی هم خرط و پرت . مرد کنار وانت ایستاده ویکی یکی وسایلشان را از ماشین بر می دارد و می گذارد زمین وسایل که تمام می شود سیگاری از جیبش در می آورد و روشن می کند  می روم کنار مرد سلام می کنم ولی جوابم را نمی دهد باز هم سلام می کنم این بار هم  جوابم را نمی دهد زنش از خانه بیرون می آید و صدایش می کند مرد جوابش را می دهد نمی دانم به چه زبانی حرف می زند زبانشان را نمی فهمم .

کنار بچه ها می آیم بچه ها هنوز دور هم جمع شده اند و می خواهند بازی را شروع کنند امروز روز دوشنبه است و نوبت قایم باشک بازی قایم با شک قانون دارد من هروز دیر می رسم و چون امروزکه هم دیر کرده ام باید من چشم بگذارم  من از روز دوشنبه خوشم نمی آیِد کوله پشتی ام را کنار دیوار می گذارم زمین چشم هایم را می بندم تا بچه های همسایه قایم شوند از یک تا ده میشمارم و چشمانم را باز می کنم مدت ها به دنبال آنان می گردم اما پیدایشان نمی کنم سر انجام آن ها یکی یکی پیدایشان می شود نمی دانم در مدتی که من دنبالشان می گشتم  با خودشان چه کار کرده بودند که مثل غول بزرگ و قوی شده بودند و تا دلتان بخواهد باهوش دستم رابه طرف جیبم می برم پول هایم اینجا هم نیستند از روز دوشنبه خوشم نمی آید کیفم را بر می دارم و می روم خانه .

امروز هم روز دوشنبه است باز هم دیر کرده ام بچه ها دور هم جمع شده اند و منتظرند من هم بیایم  آنطرف تر مرد وزن جوان  اسباب کشی می کنند  زن گربه سیاه را نمی تواند از زمین بلند کند از همسرش کمک می خواهد مرد گربه را به زور بر می دارد و می گذارد داخل ماشین خودشان اسباب و وسایلشان را کارگرها از خانه بیرون می آورند سه چهار ماشینی می شود.کوله پشتی ام را از پشتم در می آورم و به دستم می گیرم می روم کنار مرد سلام می کنم جوابم را می دهد و دستی به سرم می کشد و می گوید ما داریم می رویم برایتان دعا می کنیم. مرد در این مدت زبانمان را یاد گرفته بود و به خوبی می توانست به زبان ما حرف بزند کمی بعد مرد و زن جوان دیگری همراه مرد بنگاهی می آیند تا از خانه دیدن کنند من می آیم پیش بچه ها بچه ها تا مرا می بینند خوشحال می شوند و یواشکی در گوش هم حرف می زنند یکی از بچه ها کیسه سیاه رنگی در دست دارد تا مرا می بیند آن را قایم می کند. انگار می خواهند کاری بکنند.

-وای جیبم هایم دستم را داخل جیبم می کنم پولی در کار نیست کوله پشتی ایم اینجا هم نیست کوله پشتی ام را می اندازم داخل جوب و میروم کنار بچه ها چشمانم را می بندم از یک تا ده می شمارم و چشمانم را باز می کنم ولی بچه ها این بار قایم نشده بودند.

نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 19:39 توسط امید حضرتی| |

 

محبت را از نقاشی کودکی آموختم

                   که خورشید را سیاه کشید تا

                                     پدر گارگرش زیر آفتاب نسوزد ..

 

شما هم  محبت کنید ما را فقط و فقط برای فردا دعا کنید همین .... سر نمازی جای ممنون میشیم

نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 17:12 توسط امید حضرتی| |

هر وقت کار بدی می کردم پدرم می گفت:

ـ خجالت بکش

من هم به شوخی می گفتم دفتر نقاشیم تمام شده

حالا چند سال از آن ماجرا می گذرد و وقتی پسرم با پروی تمام جلویم می ایستد با خودم می گویم

شاید او اصلا" دفتر نقاشی ندارد ......  

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 21:23 توسط امید حضرتی| |

 

سربرج است پدر حقوقش را گرفته چند هزارتومانی بر می دارد

برای خودش بقیه هم مال اهل و عیالش اما یادش می رود

پول های خودش را کنار بگذارد قاتی پول ها می شود.

سر برج است پسر حقوقش را گرفته چند هزار تومانی 

بر می داردبرای پدرش بقیه هم مال خودش و اهل وعیالش یادش

می رود پول های پدرش را کنار بگذارد قاتی پول ها می شود ....

نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 17:29 توسط امید حضرتی| |

 

شهادت

            مظلومانه                    

                            بانوی دو عالم

 

 

دختر نبی(ص) همسر ولی خدا علی(ع)

                           

فاطمه زهرا(س)

 

 

را به تمام شعیان وساحت مقدس امام زمان

تسلیت عرض مینمایم.

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 11:17 توسط امید حضرتی|

 

عاشیق به محض ورودش سازش را کوک کرد و سر آن را به طرف آسمان گرفت

وحسابی از مجنون گفت یواشکی زیر گوشش گفتم:

ـ عاشیق سر سازت را پائین تر بیاور از ما هم بگو

چشمی گفت و باز شروع کرد به خواندن از مجنون ازخواندن که خسته شد

کنارم نشت باز هم یواشکی زیر گوشش گفتم :

ـ عاشیق کمتر در افسانه ها سیر کن از ما هم بگو

دستی به سبیلهایش کشید و رو به من کرد

مگر کار بزرگی کرده ای که بشود برایش خواند ؟

به چشمانش زل زدم و گفتم:

ـ من من کار مهمی نکرده ام ؟ من به خاطر زندگی (هشت سال )از خانواده ام دور

بوده ام این مایه تحسین نیست و عاشیق در جواب تنها شانه هایش را بالا انداخت و

گفت نمیدانم  شاید  

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 22:51 توسط امید حضرتی| |

دیگه نه راضی نمی شم کسی چشمامو ببینه

بگه چشمات پره غصه اس چرا روزگارت اینه

کسی خبر نداره که از منو دلم بریدی

خیلی وقت ساده بگم دوره منو خط کشیدی

از هر نگام غم می باره غم تو نگام داد میزنه

باور نمی کنی چرا عشق تو پاره ی تنه

عشق تو پاره ی تنه !...

تازگیا طرز نگات لحن صدات عوض شده

تازگیا رنگ دلت آب و هوات عوض شده

تازگیا حس میکنم دچار یک توهمم

خیال پوچ وباطله قصه ی با تو بودنم 

جا ء بده تصویره منو توی یک حصار چوبی  

چشم بندی بده تا نبینم هرگز از کسی خوبی 

خودت میدونی خوبی دنیا بهم نیومده 

خودت گفتی با بودنت خوبیا هم کم اومده 

دستی نکش روی سرم اخه من باعث دردم  

گناه عشق به گردنم من هنوز توبه نکردم

من هنوز توبه نکردم !...

نشکن دلم پیشم بیا هرگز نشو یه بی وفا

مجنون این قصه منم از تو میخوام لیلی وفا

لیلی وفا لیلی وفا !...   

تازگیا حس میکنم دچار یک توهمم

خیال پوچ وباطله قصه ی با تو بودنم ...!

البته این نوشته مال دوستم امین فتحی رشید است(جاش

خالی ) که اون هم با اجازه تو وبلاگ واستون نوشتم آخه از این

نوشتش خوشم می اومد خواستم شما هم بخونینش

همین ..............

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 22:6 توسط امید حضرتی| |

 

لحظات عمر انسان به سرعت سپری می شود و به پایان می رسد

 

 همانند موج که به شنزارهای ساحل را میابند دقیقه ها جای خود را به یکدیگر می دهند ودر مسابقه مدام پیش می روند

 

و زمان سریع و بی امان می گذرد

 

 انسان موجودی بسیار با ارزش است بعد از گذشت مدتی از تولدش به مرحله بلوغ می رسد و آنگاه که به مرحله عظمت رسید

 

حوادث روزگار تحقیرش می کند و با او به ستیز بر می خیزد

 

  زمان که روزی به انسان نعمت های فراوانی بخشیده بود با فرا رسیدن دوران پیری آن ها را از بین می برد آری گذر ایام شکوه و عظمت دوره جوانی را به پژمردگی تبدیل می کند و به ابروهای زیبای او چروک ناشی از پیری ایجاد می شود

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 13:35 توسط امید حضرتی| |

 
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:41 توسط امید حضرتی| |

 

بيگانه چه مي خواي از قلب پر از دردم

                                آتش زدي و رفتي ديگر تو چه مي خواهي

بيگانه نكن با من ظلم و ستم افسون

                               صد بار ستم كردي ديگر تو چه مي خواهي

مجنون شده اين دل واي از عشق تو اي شيرين

                               كارم به جنون بردي ديگر تو چه مي خواهي

ديوانه و حيرانم مفتونم و قربانم

                                رندم نه گنه كارم ديگر تو چه مي خواهي

جادوگر شب با من نفرين به چه سان كردي

                                زنجير به دستانم ديگر تو چه مي خواهي

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:1 توسط امید حضرتی| |

 

نگاه کن به لرزش شعله های آتش

                                            دل من از عشقت چنان می لرزد

من فرهاد نیستم که از شیرینی عشقت تیشه بر فرق سرم فرود آید

یا وقتی که بگویند تو نیستی مثل کودکی زار بگریم

اگر وفا داری چشمانت را که هر وقت باز کنی مرا خواهی دید

فرهاد را گره می زنم به مجنون می سپارمشان به آسمانها

کاش هیچوقت قطره ای نچکد که نامش خون باشد

من نمی توانم برایت سر به کوه و صحرا بگذارم یا غمی به اندازه کوه را به دل

اگر وفا داری ..................

شیرینی عشقمان فرهاد  را به حسادت وا می دارد

من این گونه وفا می کنم به تو

                                 نه مرگی . نه خونی . نه شیونی.

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:34 توسط امید حضرتی| |

چه فرقی می کند

                 

هر کجا که هستم باشم

 

آسمان مال من است

                                  سهراب سپهری

نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 12:4 توسط امید حضرتی| |

اگه این روز جمعه نبود من می ترکیدم آخه دارم اون قدر درس می خونیم که نگو ونپرس تو عمرم این قدر درس نخونده بودم درسته دارم درس می خونم وزحمت می کشم ..........

از شما دوستان عزیز می خوام من وتمام کسای که می خوان کنکور بدن رو  دعا کنین شاید بین شما یکی باشه خدا حرفشو زود تر از ما بشنوه (نماینده از تمام کسانی که می خوان کنکور بدن) خدایا کمکمون کن  

 

نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 16:51 توسط امید حضرتی| |

یه داستان کوتاهی از دوستم سعید شنیدم حیف اومد شما هم نشنوین

واس خاطراین می نویسم شما هم حال کنین:

وقتی ۲ سالم بود  مادرم بهم گفت  وقتی قدت اندازه یخچال  شد برات زن

می گیرم حالا۲۰ سال از آن روز گذشته پدرم معتاد شده ویخچال را فروخته .           

نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 16:23 توسط امید حضرتی| |

هر يك از ما آدم ها يه تاريخ مصرفي داريم. تاريخ مصرفي كه خودمون هم انقضاشو نمي دونيم ولي فكر كنم مي تونيم اين تاريخ انقضارو يه كم به تاخير بندازيم پس بياين اين تاريخ انقضا رو به تاخير بيندازيم.

                                منتظر داستان تاريخ مصرفم باشيد با تشكر

نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 16:36 توسط امید حضرتی| |

آقا این مولانا عجب شعری گفته :

دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد جزء غم

                                      که هزار آفرین بر غم باد

آقا این غمه عجب سالاره مگه نه  خیلی وقته با من (البته با ما عجین شده ولی بازم شکر )چون که شکر نعمت نعمتت افزون کند کفر نعمت ..........

خلاصه این غم خیلی دوس داشتنی دیگه            نظر شما چیه

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 21:7 توسط امید حضرتی| |

زندگی مثل دونه های برف می مونه واسه یه لحظه ای هست واسه یه لحظه ای نیست پس بیاین زندگی رو تو هر لحظه ای که هست زندگی کنیم ........

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 13:47 توسط امید حضرتی| |

دخترک جلوی آینه ایستاد دستش را به موهای طلایش کشید به مادرش گفت

ـ خوشگلم نه

مادرش با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت

ـ آره دخترم معلومه که خوشگلی

مادر این را گفت و اتاق را ترک کرد دخترک دوباره جلوی آینه ایستاد با هزار

زحمت مداد آرایشش را از کیف نارنجی رنگش بیرون آورد خواست دور لبهای

سوخته اش را با مداد آرایش کند ولی نمی دید که مداد را  برعکس

گرفته...........                                                   

                                                                                 نوشته شده توسط احمد حسن پور

                                                                                                

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 22:11 توسط امید حضرتی| |

می خوام از همین جا از آقای خدایی که واسمون خیلی زحمت می کشه تا از ما یه چیزای بسازه

تشکر کنم آخه می دونین آقای خدایی هر پنج شنبه ما رو جمع می کنه و هر هفته مطالب جدیدی

رو به ما یادمیده  در ضمن بایستی از مدیریت کانون هم تشکر کرد که اجازه میدن هر هفته ما

دور هم جمع  بشیم

نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 23:1 توسط امید حضرتی| |

شبی مجنون به لیلی  گفت که ای معشوق بی همتا تو را عاشق شود پیدا ولی مجنون نخواهد شد و لیلی در جواب گفت گور پدر تو و عشقت مجنون عصبانی شد. ـ فهمیدی که دروغ می گویم اما راست می گفتم اگر غم نان می گذاشت.

نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 22:29 توسط امید حضرتی| |

نیمکت شکسته گردشگاه و چمن های له شده آنجا تنها چیزی بود که می توانست خاطره او را برایش تداعی کند آنموقع که با او می آمد همین نیمکت شکسته و همین چمن ها در مقابل چشمانش می رقصیدند و برایش شادی آور بودند اما حالا که دیگر او نیست جز غم چیزی ندارند که برایش بگویند 

نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 22:13 توسط امید حضرتی| |

سرو صدای خانه فقط به خاطر آن بود که وقتی که صدای تلویزیون قطع شد داخل تلویزیون پسر به دختر چه گفت هر یک تفسیر متفاوتی داشتند

پدر  گفت بهش گفت برو گورتو گم کن  مادر گفت: نه این طور نیست بهش گفت هر چی تو بگی

دختر خانواده گفت: بهش گفت که چقدر دوستش دارد و پسر جور دیگری تفسیر کرد

این سرو صدا ادامه داشت و کم مانده بود تمامی اهالی خانواده به جان یکدیگر بیفتند و تنها پسر کرو لال خانواده بود که حرف نمی زد و به کار اهالی خانواده می خندید. بهتر بود تمامی اهالی خانواده کرو لال بودند تا این طور به جان یکدیگر نمی افتادند. . . . . .  

نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 19:7 توسط امید حضرتی| |

وقتی خنده جیغ مانندش با صورت گربه ای او ترکیب می شود به نظر می رسد که گربه ای بزرگی در حال خندیدن است . رو به من می کند

ـ پدر سوخته (باز می خندد) می دونی پدر سوخته چی کار کرده (در میان خنده ها کلمات نا مفهوم است) پدر سوخته آفتابه چوپون رو پر از آب داغ کرده (باز به پایش می کوبد و می خندد) آفتابه چوپون رو اون بیچاره هم همه جاش سوخته

حوصله قد نمی دهد بپرسم کدام چوپان و کی و از این جور حرف ها.در جوابش می گویم

ـ خوب این که مسئله ای تازه ای نیست دیگه کهنه و قدیمی شده


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 22:12 توسط امید حضرتی| |

 روح ربی پس از مرگش توسط فرشته ها به جای نامعلومی برده شد تا در آنجا به حساب و کتابش رسیدگی شود و از آنجا یکراست به جای فرستاده شود که لایقش هست از انجا که رسیدگی به کارهایش به درازا کشید دلش شور افتاد که نکند اینوری باشد و بیفتد داخل گودال جهنم به همین خاطر هر آنچه را که در طول زندگی اش انجام داده بود مرور کرد. تا بداند که مردود می شود یا قبول. چیز خاصی به نظرش نرسید. او که در تمام دوران زندگی اش به عرف و شرع عمل کرده بود تا زمانی که اینجا آمد آسوده باشد. چون نتوانست تحمل کند رو به فرشته خوشگل و خوش لباسی که کنارش ایستاده بود کرد و گفت:

-می تونم بپرسم که...


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 12:16 توسط امید حضرتی| |


Design By : Night Skin